خرید بک لینک

عدم قدم تصمیم گرفتن

سلام

چرا نمی تونم تصمیم بگیرم ، چرا اعتماد نمی کنم

دنبال چی هستم

چرا دنبال این هستم که یکی لقمه درست و حاضر شده رو بیاره بذاره تو دهنم

تصمیم تو بگیر

دل دل نک، قوی باش، به خدا بسپار و از خودش کمک بگیر

اعتماد کن به آدم ها

به هر جال هر کاری ریسک داره

قد راست کن، بلند شو، سختی اش رو قبول کن

انشالله خوشحال می شی

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 11:30

امشب ساعت ده شب ماریا با گریه اومد پیشم و گفت مامان من پریود شدم بغلش کردم، بوسیدمش، گفتم اشکال نداره ، هر دو تامون منتظرش بودیمکفت اگه قدم بلند نشهاگه دیگه همین قدی بمونمرفتم براش از سوپر نوار بهداشتی خریدمچند تا خوراکی هم که دوست داشت براش خریدماومدم خونه هنوز داشت گریه می کردگفت مامان اشکال نداره گریه کنمگفتم نه مامان جون باز بغلش کردم تا توی بغلم گریه کنهگفت می شه امشب کنار تو بخوابمعزیزکمدخترکمقربونت بشمبه امیر علی گفتم خواهر جون امروز پریود شده و تو باید حواست بهش باشه و مراقبش باشی تا حالش خوب بشهرفت پیشش و با مهربونی بهش کفت اگه می خوای تب لت من و بردار ( ته مهربونی اش بود دیگه ) خخخخخامشب دخترم خانم شدحسم عجیبههم خوشحالم هم غمگین29 تیر ماه ساعت 10 شب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:28

سالگرد خونهدیشب دختر عموم سالگرد ازدواج شو و توی اینستا تبریک گفته بود و کارت عروسیش رو گذاشته بود، بدون تاریخ ، کاش واقعا می شد اون تاریخ رو از توی تقویم حذف می کردیم ....دلم ترکید وقتی استوری شو دیدم، هیچ وقت شب عروسیش از یادم نمی ره .... چون فردای شب عروسی اون که مثل امشب باشه خونه مامان من با خاک یکسان شدو غم عالم روی دل من نشست ...هنوزم که به یاد اون شب و تلفن مجتبی می افتم قلبم میخواد از سینه دربیاد... ساعت دو و نیم نیمه شب پنجم مرداد ماه 1401وقتی پیچیدم توی کوچه، ماشینهای پلیس ، امبولانس ها ، ماشین های آتش نشانی رو دیدموقتی سر پلیس داد زدم که اینجا خونه مامان منه بزارین رد شدوقتی رفتم و دیدم خونه مامانم با خاک کوچه یکسان شده و تمام همسایه ها توی کوچه اندوقتی رفتم خونه همسایه روبرو و دیدم که خواهرم و بچه هاش دارن زار می زنند و گریه می کنندخدایا برای کافرها، برای بدترین آدم ها هم این شب رو توی تقدیرشون ننویسوقتی رفتم بیمارستان و دیدم حال پیرزن همسایه پشتی خرابه،ولی دخترش اروم به من گفت به حرف برادرام گوش نکنید ، مامانم حالش خوبه نگران نباشین.ای وایای وای که چه شب شومی بودچه شب تلخی بودچه شب سختی بودچه شبی بود که صبح نشدوقتی رفتم بیمارستان امداد و دیدم دختر همسایه ی کناری میگه شاید قطع نخاع بشم ....روز مرگ آقای ملکی و حال بد پدرم کنار خیابون که حالش بهم خورد و عمو عباسم که اومد و گفت بردار آقاجان تو از بیمارستان ببر...فریادهای دختر آقای ملکی که می گفت شما بابام و کشتین ... و شوهر خاله اش که اومد بهم گفت شما از بیمارستان برین اینا حالشون خوب نیست چیزی می گن شما ناراحت می شین .....پسر آقای ملکی که من بهش زنگ زدم و گفت ما هیچ شکایتی نداریم ، مرگ بابای ما ربطی به خونه شما و اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:28

خدایا کاش توی یک جغرافیای دیگه این کره بزرگ به دنیا می اومدم

چقدر حالم بده

چقدر از این مغزهای پوسیده و افکار کهنه خسته ام

چقدر ما باید برای حداقل ترین ها بجنگیم

مگه من چه فرقی با اون انسان توی اروپا یا توی امریکا درام ، مگه همه مون رو تون نیافریدی

چرا من اینگونه باید زندگی کنیم اونا اونطوری

خدایا کی قراره دلت به رحم بیاد و یه نگاهی به ما کنی

خسته شدیم اینقدر که با همه جنگیدیم

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 18:07

روزها میان و میرن، عمرمون داره سپری می شه، بچه هام دارن قد می کشن ، دلخوشم به بزرگ شدنشون ، مریض می شن، خوب می شن ، بزرگ می شن

زندگی تکرار می شه و تکرا می شه

یک روزهایی دلم میگیره ،یک روزهایی شادم

قصه زندگی کم کم داره به طرف شیبش می ره

خدایا خودت مراقب عزیزانم باشم

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:16

دلم یک باغ پر نارنج

دلم آرامش ترد و لطیف صبح شالیزار

دلم صبحی سلامی

بوسه ای

عشقی

نسیمی

عطر لبخندی

نوای دلکش تار و کمانچه

از مسیر دورتر حتی

دلم شعری سراسر " دوستت دارم"

دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه میخواهد

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1402 ساعت: 18:16

ساعت 2:30 شب داداش به من زنگ زد و گفت برو خونه مامان و این بدترین اتفاقی بود که خدا توی تقدیر ما نوشت بامداد دوشنبه سوم مرداد 1401

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:06

خدایا می شه لطفا دوباره کمکم کنی خودت می دونی چی می گم و چی می خوام

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 18:06

دیروز قرار بود یکی از بهترین روزهای عمر ماریا باشه، جشن تکلیفکلی ذوق داشت، امیر علی رو بردیم خونه خواهرم، کیک برای معلمش پخته بود و خوشکل و چیتان پیتان رفتیم مدرسه جشن تکلیفتوی حیاط مدرسه صندلی چیده بودند ، برای بچه ها و مامان هایک نیم ساعتی گذشت همه ی بچه ها اومدن اما دیدم خبری از ماریا نیست ، یک دفعه دیدم با دو چشم که از شدت گریه کاسه ی خون شده بود جلوم ظاهر شد و گفت مامان به من چادر ندادن، از جام پریدم، رفتم توی دفتر دیدم پنج شش تا مادر دیگه هم دارند داد می زننند که این چه وضعی هست، چرا بجه ی ما نباید چادر داشته باشه، به خودم که اومدم دیدم خیلی عصبانی هست، ماریا هم اشک می رخت و زار می زد، مدیر سعی داشت ما رو اروم کنه ، مرتب عذرخواهی می کرد، می گفت جبران می کنه ،...ناظم پرورشی هی اروم می کرد هی ،نماینده کلاس رو مقصر می دونست ، هی عصبانی می شد ....خانم صادقی نماینده کلاس هم که همش می گفت اینا دیر پو ل ریختن، من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

درگیر برادر عزیزم هستم ، قلبش نیاز به باتری داره ، اما باتری نیست

بیمارستان باتری خریده ، به هر کی می شناختم رو زدم ولی نمی شه ، می گن  مریض تون باید بره توی نوبت

خدایا خودت از خزانه ی غیبت درست کن

برای برادر من هم درست کن

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

خدا رو شکر باتری برای قلب مهدی پیدا شد، قرار شد ،آقای حسینی همکار اتاق عمل قلب زنگ زد و گفت بیاین کارهای بستری مهدی رو انجام بدین، بستری شد ، و قرار شد فردا عمل بشه ،کارهای بستری شو خودم انجام دادم، 2700 میلیون هزینه اش شد، .... به مامان و آقاجان و خانمش  خبر دادم، به ملیحه هم زنگ زدم، روز دو شنبه 30 خرداد ماه خانم دکتر زندی بالاخره عملش کرد و خیلی هم از عمل راضی بود ، سه شنبه هم مرخص شد و به سلامتی رفت خونه، انشالله عمری طولانی در تقدیرش نوشته شود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:47

خدایا این روزهای سیاه تموم بشه

مردم همه ترسیدند

آمار مبتلایان و مرگ هر روز داره بالاتر می ره

همه ناامید و غمگین هستن

من همش نگرانم ،ترس تمام وجودم رو گرفته، ترس از دست دادن عزیزانم، مبتلا شدن یک نفر از عزیزانم به ویروس منحوس کرونا، بچه هام ، پدر و مادرم، خواهراو برادرام، خودم

خدایا بهمون رحم کن

بهمون رحم کن

به بچه هامون رحم کن

خدایا به همه مردم دنیا رحم کن

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 9:46

روزهای وحشتناک کرونایی هنوز تموم نشدهخیلی وحشتناکهمردم از همدیگه می ترسنهمه توی خونه ها نشستنمهمونی های عید کنسل شد، هیچکس دید و بازدید نرفتسیزده بدر کاملا کشور تعطیل بودالان هم ما شیفتی شدیمخیابون هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 9:46

اولین مسافرت خانوادگی رو رفتیمیه هفته ، عالی بود، مخصوصا که با عزیزترین کسانم، پدر و مادرم و بچه هام بوداولش برای مریضی مامان رفتیم تهران، و با خبر خوب دکترا که گفتن تومورها خواب خواب هستن و برین یک سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 4:26

روزها دارن آرام آرام جلو می رن

خدایا به خاطر این آرامش ازت سپاسگزارم

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی